|
بگذار آنچه از دست رفتنی است از دست برود! من آنچه را میخواهم که به رنگ التماس نیالوده باشد
|
|
باور كن ...باور كن ...تلخ بودنم از عمد نيست...خوب مي داني كه اينروزها به زور دوانگشت شصت و سبابه ام لب هايم را باز نگه مي دارم تا همه گمان برند كه مي خندم ...من؟ مي خندم؟ چه پرسش عبثي ...دارم كارهايي مي كنم كه خودم هم به عقلاني بودن شان شك مي كنم ...مي گويم ...مي خندم ... حتي موهايم را روش تر از هميشه رنگ كرده ام ...يك جور پايكوبي پنهاني ...نمي خواهم كلمه اي به نام س ر ط ا ن كه تنها از پنج حرف ِ ناقابل درست شده است مرا ازپا در آورد حتي اگر شنيدن اين كلمه از دهان چند دكتر حاذق باشد ...براي بودن مي گذارم دقايق و ثانيه ها مرا به جلو بكشند ...هي ...هي ... كشدار و ممتد ...ابله نيستم و اين را تو بهتر از هركسي مي داني ...
پ.ن: 1- ماجرا ي من و تن تن و ميلو خيلي شباهت دارد اگر ديده باشين مي دانيد چه مي گويم ! 2 - نمي دانم چرا اينروزها اشكم خشك شده ؟!!! 3 - دخترم باور كن تنها غم بزرگم تنهايي توست و ديگر هيچ ! 4- خبرهاي ناخوشايندي ست ! 5- سوت زدنم از سرخوشيت؟ نه سوت مي زنم از سرخوشي نه سوت مي زنم تا صداي تپش قلبم را نشنوم!
+تاریخ چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 0:10 نویسنده بدون امضا
|
مي گويد : حالا وقتش است ...اما هرچه فكر مي كنم مي بينم چيزي براي شروع نيست كه وقتش باشد ...آي دلم تو بگو چه كنم؟
+تاریخ سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 0:15 نویسنده بدون امضا
|
دردم اين است كه تو مي داني ...تومي داني كه برعكس هيكلم دلم چقدددر كوچك است....تو مي داني و باز نمي تواني صبور باشي...مي داني حواس پرتي ات بيشتر گيجم مي كند ...مي داني دستپاچگي ات بيشتر مرا بيزار مي كند...مي داني پس بس كن...حالا كه نمرده ام...حالا كه اينجايم ...من و تو كي به بعد انديشيديم كه اينبار دوميش باشد...بس كن لعنتي !
+تاریخ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:32 نویسنده بدون امضا
|
جمعه خواب بيشتر...صبحانه ي دسته جمعي ...نظافت...باقالی پلو با شويد فراوان ...همراه پنير برشته (خاص ِ خطه ي ما ) ...تلفن...آمدن پسر براي بردن ناهارشان ...كمي لبخند...كمي كج خلقي ...خواب عصر...پياده روي در خيابانها ي دلگير ...هلاك گرما...دوش آب خنك...و ...
اين است زندگي ساده اما هميشگي !
+تاریخ جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:32 نویسنده بدون امضا
|
برخي از "آدم" ها را هركاري كني ساختار فكريشان عوض نمي شود ...خوب آدمند ديگر .
من- ميگن سايت منظقه ي آزاد براي ثبت نام بهترين مدل هاي ماشين ازنوع خارجيش باز شده ! او- آهان آي خوبه يه پرايد ِ اصل كره گيرم بياد !!!!!!!!!!!!!! من - عجب هوايي شده غروب هاش آي مي چسبه ....(منظورم راه رفتن و گردش واز اين حرف ها بود ) او- آره آي مي چسبه زندگيتو بريزي حياط و بشوري و دستمال بكشي و بسابي !!!!!!!!!!!!!
مي بينيد ...گفتم كه آدم است ديگر ! پ.ن: نداشتن هيچ نقطه ي مشترك نوبرانه اي ست كه لطفش شامل ِ بعضي ها مي شود كه الحمدالله من هم هميشه جزو همان بعضي ها ي استثنا هستم . واين است تشريك مساعي !
+تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 15:25 نویسنده بدون امضا
|
ديدن مردان دريده چشم و پراز شهوت حالم را بد مي كند ...روبروي آرايشگاه زنانه اي دركمين نشسته بودند ...جلوي سوپرماركت محله...رفته بودم قارج بخرم ... خانم آرايشگر از مغازه اش بيرون آمده و زنگ همسايه را مي زد و در برايش باز شد كه گوشم بي هوا مي شنود :
- حتما دستشويي ندارد ...رفته اونجا دستشويي ... وآن ديگر : - آخخ جون دستشويي ...واي ... چقققدر از اين جماعت ابله دستشويي حال كن بيزارم ...كاش مي شد رويشان بالا آورد ! پ.ن: 1- يعني هركسي دوتا گوش دارد و دوتا چشم آدمه؟!
+تاریخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:55 نویسنده بدون امضا
|
يك حياط درندشت ...با كلي درختان بلند كه لاقل از قدوقواره ي يك كودك پنج ساله خيلي بلندتر بود ...با يه عالمه چشم كه داشتند مي پايدند ...يه چندتايي واقعي و يه چندتايي هم خيالي و ساخت ذهن ِ همان كودك پنج ساله...فرمان مادر صادر شد ...درختان قطع و خرگوش ها گم و گور شوند...و صداي اره برقي كه خواب صبحگاه كودك را برهم مي زد ...حالا كه نگاه مي كرد ديگر مثل شب گذشته تاريك نبود...وبراي همين ترسناك هم نبود....وچه جاي هيجان انگيزي براي كشف روح خلاقش ...پا كه به حياط گذاشت غرق شد در هيجان ...همه چيزبرايش تازه و بكر بود ...گشتن درميان درختان و شاهد افتادن بعضي از درختان روي زمين و فرياد كارگرها كه:جلوي اين بچه رو بگيرين !...و مادر سراسيمه اورا به درون اتاق برد...اتاقي بزرگ ...با ايواني بزرگتر و اتاقي ديگر كوچك ...بدون پنجره !!!...و پدر كه مي خواست فقط جاي باشد كه صداي قيل و قال ِ مادر را نشنود ...اولين زن همسايه ...با يك سيني چاي بزرگ ...با موهايي به رنگ طلايي ...زرد ِ زرد...ودندانهايي زردتر...واما چهره اي كه سرخاب گلگونش كرده بود ...وپيراهني كه درست تا يك وجبي بالاي زانوانش بود...سلام و احوالپرسي و خير مقدم در ظاهر و پرس و جو كنجكاوي درواقع (روزهاي بعد فهميديم كه اهالي نام هما كلانتر بررويش گذارده اند ) ...مادر ِ كمرو كه چهره اش ازديدن ظاهر هما خانوم متغير شده بود اطلاعات اولي را بي كم و كاست ارايه كرد ...شغل پدر معلم بود و دوفرزند داشت و از فلان محله به اينجا آمدند تا جايي بزرگتر داشته باشند ...اصالتا اهل فلان روستا هستند و الخ...وكودك كه همه ي اينها مي شنيد و يادش مي آمد چقدددر دلش براي محله ي سابق و دوستش زيبا...تنگ خواهد شد ...دلش تنگ است ........!
ادامه دارد....
+تاریخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 0:39 نویسنده بدون امضا
|
آن لحظه "حسین پناهی" وزنان قربانیان همیشه ی تاریخ بوده اند ...تنها موجوداتی که اسم اعظم عشق را از برند ...زیرا که مادرند
+تاریخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:44 نویسنده بدون امضا
|
گريستم ...گريست...سكوت كردم ....سكوت كرد ... آرام شدم ...آرام شد ...حال هردويمان خراب بود ...من اما از سالها ي رفته هيچ پشيمان نبودم ... او بود؟ ...شايد چون ديگر مي داند زماني نمانده است...مي داند انتها تلخ است ...انتها براي من هم ...حالا حسش را ندارم ...شايد روزي ببخشم ...حالا اما حسش نيست ...نه نيست ...
پ.ن: دوستان ِ خوبم عمل جراحي موفقيت آميز بود ...مي بينيد كه دست ِ كم به سرانگشتانم صدمه اي نزد ه است !
+تاریخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 23:32 نویسنده بدون امضا
|
امروز كلافه بودم...الان هم كلافه ام...تير مي كشد سرم...از هم ديگر نفهميدن هايمان لجم مي گيرد ...از اينكه ضعفم گزك دست كسي بدهد بيزارم...اصلن از حال خودم كه هي مي روم توي همان كوچه ي بن بست كودكي و يك گاري و من و مادرو برادر كه لق لق كنان دنبال پدر در پنج سالگي واردش شديم ...بدم مي آيد...از يادآوري بوي باران تازه باريده روي برگ هاي درختان غول پيكر تبريزي و شمشاد هاي حياط خانه ي جديدمان كه بي شباهت به جنگل به چشم هاي من ِ پنج ساله نبود ...حالم دگرگون مي شود و بيشتر كلافه مي شوم ...غرولندها ي مادر را امروز بيشتر از هميشه مي شنيدم و چشمان نگران دوجفت خرگوشي كه هراسان از مهمانان جديد اين خانه بودند امروز بيشتر يادم آمد...كوچه ي بن بستي كه كه بعدها نامش "مهتاب" شد سه در وسه خانه در سمت راست و سه در و سه خانه درسمت چپ و يك در و ديواري حلبي درست در روبرو ...خانه ي جديد ما آخرين خانه ي سمت راست با دري چوبي و رنگي آبي كه وارفته و بيشتر ريخته بود ...امروز اينها چقدر يادم مي آمد و كلافه ام مي كرد ...ما غروب رسيديم ...وكودكان بازيگوش با ديدن غريبه ها پشت درهاي و پنجره هايشان مخفي شده بودند ...همان كودكاني كه بعدها به عزيزترين هايم تبديل شدندو ماندند و رفتند ومن چقددددر امروز كلافه بودم وووو
ادامه دارد پ .ن: فردا روزيست كه قرار است روز ِ من باشد يا نباشد !
+تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:56 نویسنده بدون امضا
|
|